هنوزم نتونستم ونمی تونم خود گمشده ام در تو را پیدا کنم
هنوز تازه دارم گرمی خون جاری تو رگهام رو حس میکنم
هنوز قامت شکسته یاس سفیدی که لب پنجره خاطراتم بود.........
راست نشده!!!!!!!!!!!!
مدتها بود که با گرمی ونور غریبه بودم
ومهمان این اتاق نمورم فقط تنهایی ام بود و باران دلتنگیم
شاید......شاید رفتنت تیشه بر ریشه تمام
آرزوها و بودنهایم بود؟
ولی
ولی باور کن و بدان رفتنت جام وجودم را لبریز از عشق و زندگی کرد
حالا بعد این همه سیاهی این جسارت رو دارم که بگم..........
دیگر نیازی به زمزمه های عاشقانه و پر فریب تو نیست
دیگر چتر چشمانت را سایبانی برای دلواپسی های بارانی ام نمی خواهم!
فراموش کردنت،فراموشی و دفن تمام بودنهاست
ولی با تمام غمهایی که از عشق برایم به یادگار گذاشتی
فراموشت خواهم کرد
............................الهی شکر،الهی شکر،الهی شکر......................................




