تبليغاتX
عشق سبز

چگونه میتوان بزرگی وعظمت این روز را توصیف کرد.چگونه میتوان برادری وبرابری را به عرصه ظهور رساند.چگونه میتوان مهربانی .عشق ومحبت را توصیف کرد...تمام این مهربانیها در چنین روزی با یاد علی وبا نام علی(ع)شیرین تر وماندنی تر میشود.روزی که طلوع خورشیدش روح مرده در کالبد تن را جان میبخشدوتن وجان خسته با هردم وبازدمی به یکباره به سوی معشوق حق روانه میگردد...روزی که غمگینی غروبش معنای تازه به خود میگیرد وشادی در هر گوشه این زمانه تاریک موج میزند...تمام مهربانیها با نام علی زیبا تر میشودوزمزمه یا علی در هر گوشی نجوا میکند تا مبادا فراموش کند که امروز روز عید علی است وشادی هیچ جایی برای غم باقی نخواهد گذاشت...روزی که طلوعش جان بخش...غروبش دلنواز...وعبادتش برابر با هزاران ثواب خواهد بود...اگر در این عید غدیر دستهایت کمی به طرف پروردگارت نزدیک شد ...به حرمت همین عید بزرگ ما را نیز فراموش نفرمایید........عید بزرگ غدیر بر تمام عزیزان .مخصوصا سادات بزرگوار گرامی باد............ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 21:22 |
    • وآنگاه که ابراهیم خلیل الله به فرمان خدایش بندگی خدا را بر پدر بودن متمایز ساخت عهدی بزرگ را بر جای اورد.وفرزندش اسماعیل نیز سر بر فرمان پدر فرود آوردوبالای کوه همان مقدس جایی بود که پدر می خواست پسر راقربانی کند.در راه حق.ایمان و یگانگی خدا...تمام لحظه ها ایستاد ونفس زمان در سینه اش حبس شدوزمین واسمان انتظار واقعه ای عظیم را می کشید.وزمان وعده الهی فرا رسیدوفرزند در مقابل پدر زانو بر زمین نهادوپدر با حسرت تمام وعده را به جا اورد .دیگر همه چیز تمام بود.پدر چاقو بر گردن پسر نهاد وهمه چیز را به سرنوشت وا گذار کرد ...ولی چاقو سر از تن جدا نکرد..این خواست خدای  اسماعیل بود .وهمان لحظه بود که خدا قوچی را بر ابراهیم(ع)فرستاد.تا قربانی قوچ فرستاده شده باشد نه اسماعیل.
+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 15:9 |

وقتی تو بودی تمام لحظه ها جاری بود وحس سرد غم معنی نداشت...ولی تو رفتی ورفتنت را کسی باور نکرد.انقدر ارام از ما دور شدی که هنوز با یادت اشکهایمان جاری میشود.تو کوچ کردی وما نتوانستیم با دل سیر تو را حس کنیم.حسرت نبودنت وندیدنت با خونمان امیخته شده.جای پایت هنوز در هر جا که قدم نها ده ای اشکار است.صدایت هنوز در گوشهایمان میپیچد وما تو را زیاد نبرده ایم ونمیتوانیم .تو ذره ای از ما بودی وبا رفتنت تمام سبزی زندگی را توشه خودت کردی وغم وحسرت را برایمان به یادگار گذاشتی.بعد از رفتنت دیگر به هیچ غنچه گلی دست نزده ام.تو غنچه نشکفته گلستان ما بودی ورسم گل بر تو نیز رحم نکرد وشادابی گلستانمان را باد خزان ویران کرد...کاش زندگی رسم دیگری داشت... به یاد برادرم...

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 16:26 |


Powered By
BLOGFA.COM


JavaScript Codes

FreeCod Fall Hafez