تبليغاتX
عشق سبز
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 22:13 |

دیگر توانستن ها درذره ذره وجودم محو می شوند.وتمام فریادهای کودکی ام به سکوت وانزوا رو آورده اند.

وکنج این تن خاکی پنهان شده اند.دیگر اشکهایم توان مقابله با باران را ندارند.عشق آتش زیر خاکستر

شده.وامان از روزی که شعله ور شودوکبوتر جان را به اسارت ببرد.با این حال تمام خواسته های روشن

عمر را به اسارت کشیده ام.وبا تمام وجود سکوت.تنهای وسیاهی را پذیرفته ام.آنقدر غرق آه وحسرت

شده ام که دیگر عقل نمی تواند بر احساسم حکم کند.آتشفشان نفرتم فوران کرده و گدازه هایش تمام

یاسهای سفیدم را به غارت برده.ودنیای کوچک بودنم را به کویری برهوت تبدیل کرده...حال دیگر تنها

ساکنین کویری ام خارهای سیاه نفرت وجغد شوم مرگ شده اند...به بی نهایت خیره می شوم....

مرگ مرا می خواند.ولی با کدام آهنگ؟؟؟آهنگ غریب مرگ لرزه براندام خسته ام می اندازد.نمی توانم.

نمی توانم مسافر این جاده سخت باشم.پاهای زخمی از خارهای کویری ام.نای ایستادن وپیمودن این

راه بی پایان را ندارند.چشمهایم دنبال کسی در برهوت اطراف چرخ می زنند.تا شاید کسی باشد . و

دستم را بگیرد.ورهایم سازد از هر تاریکی وهراس.ولی من تنهایم.تنهاتر از هر قطره اشکی که جاریست.

باید رفت...اینجا فقط سیاهی حکم می کند.ومن محکوم به مرگ شدم در دادگاه این سیاهی هاونفرت.

بدون هیچ شاهد و مدرکی.!!!!!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 15:0 |
مدتها قبل با خواندن این قسمت از نوشته های نهج البلاغه به خودم اومدم.

بعضی انسان ها یا واقعاْ از ماهیت خودشان خبر ندارند.ویا اگرهم با خبرهستند.خود را به

نفهمی می زنند.وهر کاری خواستن می کنند.این قسمت برای خودم یک تجربه خوب دارد.

خواستم ان تجربه را با نوشتن این پست با شما شریک شوم...

پس خداوند مقداری خاک از قسمتهای سفت ونرم زمین وشیرین وشورآن گرد آورد وآب بر 

آن افزود.تا اینکه گلی خالص وآماده شد.وبا رطوبت آن را به هم آویخت تا به صورت چسبناک

درآمد.واز آن صورتی دارای اعضاء وجوارح وپیوستگی ها وگسستگی ها آفرید.آن را جامد

کردتا محکم شود.وآن را صاف ومحکم وخشک ساخت.تا وقتی معلوم وسرانجامی معین. 

آن گاه از روح خود بر او دمید.پس به صورت انسان در آمد که نیروی عقل آن را به حرکت

وا می دارد.وفکری به او داد که به وسیله آن در موجودات تصرف کند.وجوارحی بخشید

که در خدمت او باشد.وابزاری داد که او را به تلاش وا دارد.وشناختی که به وسیله آن میان

حق وباطل تفاوت بگذارد.

                                                                                     نهج البلاغه:خطبه ۱

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 22:50 |

شاید این رسم تمام عاشقهاست...

رفتن را تو انتخاب کردی ِمیان تمام گزینه های زندگی...

می خواستم وآرزو داشتم.تمام عمر برایت بنویسم وبه یادت همیشه سبز بمانم.

آرزویم بود.تمام سفیدی یاسها را در سبزی بهارو رونق باغ فدای نگاه تو کنم.

تمام تقلایم برای نیفتادن از شاخه ام بی ثمر بود.

چون برگی از درخت مسافر باد خزان شدم.وبا تمام سبزیمِ زردی و خزان را مهمان

دلم کردم.با گذر تمام لحظه های سرد...

هنوز جای قدمهایت در کوچه های تنهاییم خود نمای می کند.ولی من تمام خاطراتت

را با خوبیهاوبدیهایش در زیرخروارها خاک سردوبی روح دفن کردم...

واین چشمان پر از نفرت من بود که خود شاهد مرگ تمام لحظه های سبزی ام وبا

تو خزان بودنم شدند...

دیگر پروانه ات نخواهم ماند...

این تو بودی که آتش بر بودنمان و شدنمان زدی.تو پرواز را برگزیدی.

واین منم تنها مسافر جاده سرنوشت که سبزی را می طلبد.برای زردی لحظه هایش.

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 1:46 |

الهیِ...ای شهریار شهریاران...

چند صباحی است.پشت تمام پرده های تاریک پنهان شده ام.وگوشه ازلت گرفته ام.

گذر لحظه های پر فریب برایم معنی جز مرگ ندارد.واین تبر لحظه هاست که با بی رحمی

بر ریشه ام تیشه می زند.در میان تمام نا امیدیهای سپری شده ام.بودنت همیشه دلگرمم می کرد.

ولی این من بودم که شکستم.وبا تمام مهربانیهایت وکرامتت نتوانستم سر پا بایستم.این ضعف من

بود که برمن تاریکم غلبه کرد.ومرا سوزاند...

ولی با تمام این تاریکیها وشکستها باز هم احساست می کنم.هر رکعت نمازت را به یاد دارم.

طعم تمناهایم در هر سجده ات را هنوز فراموش نکرده ام.با خود می اندیشم....

ساعتها .ثانیه هاوسالها می گذرندوتمام هستی ام را به غارت می برند.من هنوز هستم.هنوز تو را

حس می کنم.تو ندا می دهی.هنوز دیر نشده؟؟؟می توانم بلند شوم.وتو رابا تمام بزرگیت وبودنت

به نظاره بنشینم.این ایمان به توست که مرا از قعر عمیق چاه نبودن ونیستی نجات می دهد.

ناجی من از تاریکیها.با آخرین توان بازمانده از قمار زندگی.بر ریسمان محکم بودنت چنگ

می زنم.وتا اوج رسیدن به نور دلنوازت لحظه شماری می کنم.تو را می یابم با تمام مهربانی

وگرمی کلامت.پس بلند می شوم.می ایستم.درمقابل تمام سختیها.دردها.طوفانها.من می توانم.

من می توانم.چون تو را دارم.چون خدایم را دارم...پنجره های پوسیده دلم را می گشایم و

گرمی آفتاب مهرت را مهمان کلبه سرد وبی روح وجودم می کنم.تمام نتوانستن ها را با یادت

به خواستن وتوانستن پیش می برم.وافسار روح سر کشم را با کلام بودنت در دستهای پر

قدرت ازعشق تو می گیرم وهدایتش می کنم.تنها با بودنت.جام تهی بودنم را لبریز از باران

رحمتت می کنم.وآنرا جرعه جرعه سرمی کشم...جوانه امید را با دستهای مهربانت که همیشه

پناهم بود.در دشت کویری دلم می کارم.وهرلحظه با یادت.مهربانیت وکرامتت آنراپرورش

می دهم.با هر نگاه به جوانه امیدم بودنت را حس می کنم.وهرگز فراموشت نخواهم کرد.

اگر تو دستم را بگیری.من خواهم توانست جوانه را در دشتی کویری به نهالی سبز مبدل

سازم.اگر تو با من باشی.اگر تو دستم را بگیری.تمام جاده ها را به انتها می رسانم.من می توانم

من می توانم.چون تو را دارم .من خدا را دارم.ای مهربان ترین مهربانان.ای خدایم....

خدایم دستم را بگیروروح زندگی را در کالبد جسم خاکیم جاری ساز.که توئی تنها پناه

بی پناهان ودردمندان.الهی به امید تو.   

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 1:31 |

در عمیق ترین نقطه نگاه های عاشقش.عشق موج می زند...

چشمهایش با تمام زلالی وصافی شان مژده از درون او می دهند.

دلش با تمام تمنایش در مقابل عشق زانو زده است.وهر طپشی او را به حس دوست داشتن

سوق می دهد.هر ثانیه ای که با گذر ساعت شنی می گذرد.او را عاشق تر و مطمئن تر می کند.

تمام ذرات خشکیده کالبد جانش.بودن او را حس می کندواو را با تمام صفایش به نظاره

 می نشینند...

عشق او تمام حصارهای اطرافش را ویران کرده.ودیگر حصار برایش مفهومی جز دوری

ندارد.او را با تمام تمنایش می طلبد.

روح سرگشته اش در هر فرصتی به سوی او پر می کشد.وعشق او تا افقها ادامه می یابد.

ولی .ولی افسوس....

گذر زمانه پرغرور.روی دیگر سکه عمر را به او نشان می دهد...

در هر لحظه سرنوشتش .سایه سیاه جدایی بر بالای سرشان خود نمایی می کند.

با خود می گوید:سیاهی زیباست.

سیاهی زیباست چون زلف معشوق در شب تار.

ولی دریغ.ازآنکه بیایدوتمام عشق وزندگیت را به یغما ببرد...

طوفان جدایی چون تند بادی وزیدن گرفت.وتمام هستی وبودنش را به خزانی زرد مبدل ساخت.

به خون در رگهایش که قرمز بود ایمان داشت.به عشق سبزی که در دلش جوانه زده بود

مطمئن بود.به هر نفسی که سپیده دمان وشامگاهان.تنها به یاد او می کشید.باور داشت.

ولی این سرنوشت بود که پیروز گشت.شایداین سیاهی بودکه بر تمام لحظه های شیرینش

سایه غم افکنده بود...

او دیگر عمق نگاهش موجی از عشق را فریاد نمی زند.

اودیگر خسته است از هر نسیمی که بر صورتش سیلی می نوازد.

او دیگر به عشق قرمز در رگهایش یقین ندارد.

او دیگر سبزی بهاروخزان پاییزرا انتظار نمی کشد...

او دیگر حوصله ای برای شمارش ثانیه های ساعت شنی عمرش را ندارد.

در اوایل جوانی وسبزیش.به خزانی زردونفرین شده مبدل گشت.وعشق بی حصارش نتوانست

بر سیاهی وجدایی غلبه کند.

عاشق بود.ولی دریغ از تمام بازیها.طوفانهاوسیاهی های سرنوشت.

حال با گذرفاصله ها در مقابل آینه غبار آلودسرنوشت انتظارعشقی سبز رابه نظاره نشسته. 

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 18:34 |

قلم دردست می گیرم وبرای تو می نویسم...

ای زیباترین واژه تلفظ شده عمرم...و ای مهربانترین مسافر جاده انتظار...

آخرین ثانیه های آدینه را تک تک به یاد وجود نازنینت می شمارم.وچشمان پرشوقم ازحس

غریبی تو چون ابری بغض کرده منتظر یک ظهور است...آیا خواهی آمد؟؟؟

در سپیده دم هر آدینه ای از پنجره تنهایی دلم کوچه غبار گرفته زمان را می نگرم.وهر

طپش دلم ظهور مهربانت را فریاد می کشد...نفسم از حضور سبزت در کنج زندان وجودم

حبس می شود...مدتهاست کسی قدم در کوچه تنهایی غبار گرفته ام نگذاشته است...

من هر آدینه به امید آمدنت وقدمهای پر صلابتت کوچه را خاک روبی می کنم.

ای مهربانم.ای هستی پنهان شده دروجود زخمی زمانه پر غرور...

آیا خواهی آمد؟؟؟؟

آیا خواهی آمد.تا مهربانی قدمهایت رابا تمام گلهای باغچه دلتنگیم گلباران کنم.

کی خواهی آمدتا عطر حضورت مشام وجودم را جلا دهد.

ای گل نرگس.آنقدردر تاریکی ها وسردی ها انتظارت را خواهم کشید.تا بیایی ومعنی زیبای

حضورت دل یخ زده ام را به بودن وطپش سوق دهد.می گویند با آمدنت تمام هستی سر سبز

ونسیم خنک آرامش وزیدن خواهد گرفت...کاش آمدنت را ببینم.

آنقدر محتاج مهربانی وگرمی نگاه صمیمی ات هستم که شبهای جمعه بغض سنگین وجودم

شکسته می شود.وچشمان منتظرم در حسرت ظهورت اشک ریزان می شود.

روزگار می گذرد.ومن باز هر صبح آدینه این جمله را زمزمه می کنم....

شاید این جمعه بیاید...شاید

با زمزمه این. شمع امید را در کلبه تاریک انتظارروشن نگه می دارم.

                     منتظر تر از هر منتظری انتظارت را می کشم.ای حس زیبای بودن

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 23:17 |
تا قدم اول رو بر می داری...

همه چی از این قدم اول شروع میشه.ودیگه مهلت برای قدم بعدی برات فراهم نیست.

تمام حرف وحدیث ها آنقدر زود جوانه می زنند ورشد می کنند.که تو فقط نظاره گر این

 تغییرات هستی.راستی چرا این همه زود باورشده ایم....

چرا همه چی رو قبل از اینکه ببینیم وبشنوییم...کنکاش می کنیم.

حجاب....یکی از عواملی هست که خیلی.به نظرمهم واصولی میاد.

ولی مگه ما مجبوریم مسلمانی خود را به کسی ثابت کنیم...

ما اگه دلمون با خدا باشه که هست...نیازی نیست در مورد هر رفتارمان ویا بودنمان به کسی

 جز خدا وخانواده جواب پس بدیم.

چرا همه فکر می کنند حجاب فقط در چادر سر کردن است...

چرا فکر می کنند اونی که چادر نداره ...یه آدم کاملاْمتفاوت با دیگران است.

اینها تو بعضی از شهرهای بزرگ حتی ارزش هم ندارد.

مهم خودتی که خدا رو بشناسی.خودت رو بشناسی.ارزشها واحترام به دیگران رو بشناسی.

حجاب دل اگر درست رعایت شود .هیچ لزومی به حجاب بیرونی نیست.

نمی دانم ...شاید طرز فکر کسانی که به حجاب حساسیت دارند درسته...

ولی کاش قبل از هر حرف وحدیثی کمی مکث کنیم...

به خودمون بیاندیشیم.به بودنمان فکر کنیم.مگه می خواهیم کجا بریم.ویا چی با خودمون خواهیم

برد.واسه یه سفری که یه روز نصیب همه ما خواهد شد...

آیاواسه این سفر آماده ایم...

بیاییدقبل از اینکه با سرنوشت دیگران بازی  کنیم.کمی تو آینه وجدان خودمون نگاهی کنیم.

شاید اون موقع یه تلنگر کوچک بتونه ما رو با خودمون روبرو کنه.

واقعا این رو امتحان کنید.به امتحان کردنش می ارزه.چیزی رو که از دست نمی دیم.ولی اگه

کمی دقیق به آینه وجدانمون بنگریم...

بهترین بودن ها وشدن ها نصیب ما خواهد شد.وطعم شیرین به خود رسیدن تا ابد در کام تلخ ما

خواهد نشست.

زندگی زیباست.زیباتر از هر تابلوی نقاشی که تصورش را می کنی.

زندگی با خدا بودن ماست.وهرگز فراموش نکنیم که ما همه بازیچه این سرنوشتیم.

پس نفس بکشیم با یاد خدا.با توکل بر خدا.وبا ایمان به خدا.

سعی کنیم از این امتحان الهی سربلند وپیروز بیرون بیاییم.

ساعتی در خود نگرتا کیستی    از کجایی وزچه جایی چیستی

در جهان بهرچه عمری زیستی      جمع هستی را بزن بر نیستی

 

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 14:22 |


Powered By
BLOGFA.COM


JavaScript Codes

FreeCod Fall Hafez