چطور باور کنم غم دیگردر زندگیم نقشی نخواهد داشت
چطور باور کنم که پشت تمام درهای غم،نور امیدی هست
باید باور کنم که دیگر به آخر خط این زندگی رسیده ام
همه هستی ام رنگ غم گرفته و اسیر دست سرنوشتم
خود بی جانم هم نمی داند در کدام نقطه از این شب سیاه گم شده...
دیگر نمی توانم در این سیاهی کور کننده راه برگشت به زندگی را بیابم
باید...باید با شب آشتی کنم و غرق غم ستاره ها شوم
کاش می توانستم غم را به زندگی وامید پیوند دهم
ولی نمی توانم....نمی شود..............
حس زندگی مثل شمعی در وجودم رو به زوال و خاموشی است
ولی.......ولی غم همچنان شعله می کشد


